آوا آوا ، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

آوا خانم نازنازی

دخترم دیگه شیر نمی خوره!!!

سلام  به دوستای عزیزم. بلاخره فرصت دست داد و دوباره تونستم بیام سر بزنم. ممنون که به یادمون هستین و بهمون سر می زنین. یه خبر خوب تقریبا از 31 اردیبهشت دیگه به آوا جونم شیر مادر نمی دم. آوا خیلی به شیر وابسته بود. موقعی که من نبودم روی پای مادرجونش می خوابید . اما وقتی با من بود عمراً. چه بعد از ظهرا و چه شب باید کنارش دراز می کشیدم و اونقدر شیر می خورد تا خوابش ببره. یه هفته اول خیلی اذیت شد. چنان جیغ و دادهایی راه مینداخت که نگو. باید آهنگ لالایی چرا رو براش می گذاشتم تا بخوابه. اما خدا رو شکر دیگه عادت کرده. اینم عکس دخترم کنار شالیزارهای سرسبز گیلان عزیزم. همیشه سبز باشی شهر من. ...
13 تير 1391

سلامی دوباره

ب لاخره طلسم شکسته شد و من شروع به نوشتن کردم. نمی دونم چرا اینقدر طول کشید. شاید شلوغی کارها و مهمونی بازیهای عید، شاید هوای شیرین و رخوت انگیز بهار گیلان ، شاید تنبلی خودم و شاید شیطنتهای تو که روز به روز بیشتر میشه باعث شده که فرصت و حوصله پیدا نکنم که به وبلاگت سر بزنم. اما بلاخره امروز تو شرکت فرصت دست داد که بتونم به وبلاگ بعضی از دوستامون سر بزنم و حالی ازشون بپرسم. البته همه اونا از من خیلی زرنگتر بودن. سعی میکنم زود زود بیام و از روزهایی که گذشت بنویسم.
20 ارديبهشت 1391

کارهای آوا خانم

سلام دختر کوچولوی مامان در 19 ماهگی عمرت به سر می بری . ایشالا 190 ساله بشی دخترکم!!!!! مدتیه که می خوام از کارای جالبی که تا این سن یاد گرفتی بنویسم اما فرصت نکردم. ببخش که دیر شد. اماااااااااااااااااا از پیشرفتهای دخترم بگم : بازی حلقه رو خودت به تنهایی انجام میدی . حلقه ها رو میذاری و اگه یکی اشتباه بود و وسطش خالی داشت دوباره در میاری و درستش رو میذاری. همه مکعبها رو میذاری روی هم ، یه برج گنده درست میکنی و یه فوت میکنی همش میریزه و کلی ذوق می کنی! بازی خونه سازی رو خودت به تنهایی انجام میدی و همه رو قشنگ تا بالا روی هم میچینی. تمام اعضای بدنت رو میشناسی و وقتی ازت می پرسم همه رو با دست نشون میدی : پا &n...
10 اسفند 1390

پارک بازی

امروز من و تو با هم رفتیم پارک بازی. خیلی خوب بود. خیلی شیطونی کردی. البته بیشتر از همه بازی با توپها رو داشتی.
29 بهمن 1390

واکسن 18 ماهگی

سلام کوچولوی مامان . امروز ٢٦ بهمنه. ١٨ ماهگیت مبارک!!! امروز رفتیم مرکز بهداشت و واکسن هجده ماهگیت رو هم زدی. تب کردی و بی قراری . بعد از خوردن استامینوفن به خواب نازی رفتی. ایشالا زودتر خوب بشی گلم. ...
26 بهمن 1390

خانه دوست کجاست

در فلق بود که پرسید سوار                 آسمان مکثی کرد            رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید ... از اینکه هیچ بچه کوچیک دیگه ای تو خونوادمون نیست که آوا باهاش بازی کنه خیلی ناراحت بودم اما یه روز به طور تصادفی یه مرکز به نام " خانه دوست " پیدا کردم که برای بچه های زیر سه سال دوره های مادر و کودک می ذاره. دوره هاش دو ماهست. هفته ای یک روز با آوا می ریم اونجا و یه ساعت با بچه هاو مامانای دیگه خوش میگذرونیم. توی هر دوره یکی دو جلسش پرسش و پاسخ مامان باباها با دکتر روانشناس کود...
19 بهمن 1390